زندگی کردن سخت نیست ... این ما هستیم که با آوردن قوانینی اونو سخت تر می کنیم ...
زندگی آنقدر ساده است که زمانی که بچه بودیم به سادگی تموم اونو به زیباترین شکل انجامش می دادیم ... بچه هایی که خیلی از دانش هایی که آدم بزرگا به اون افتخار می کنند رو ندارند... آدم بزرگایی که هر بار می خواهند به بچه ها بفهمونند که چون این دانش ها رو نداری پس حرفت هم نمی تونه درست باشه ، غافل از اینکه اون بچه ها دارند قشنگ تر و ساده تر از اونا زندگی می کنند با قوانینی کمتر و ساده تر ...
راه کمک کردن به انسان تنها از طریق این دانش ها نیست ... و دوستی چیزی است والاتر از خیلی از این قوانین ... از آن ساده نگذریم ...
اگه تنها اینو به یاد داشته باشیم که برای چه اینجاییم ... اگه تنها می تونستیم معنی اهلی کردن رو بفهمیم و بعد هم مسئولیت اونو قبول می کردیم ... زندگی ساده تر می شد و قشنگ تر ...
دوباره می نویسم .... اما جایی دگر ....
و تو مجبوری به خودت فرصتی بدهی
فرصتی برای یافتن، جستن و پیدا کردن چیزی که خودت نمی دانی چیست
اما به یقین وقتی آن را یافتی، می فهمی که آن همان چیزی است که از دست داده بودی
و یا چیزی است که به آن نیازمندی
آن چیز یک باور است
باوری سبز در دلت
و تا آن موقع احساس می کنی آواره ای
....
تا یافتن باورهای جدید نوشتن هم معنایی نداره ....
آدم های زیادی هستند که با کاراشون و حرفاشون رو ما خیلی تاثیر می ذارن .. آرزو می کنم که بیشتر گیرنده خوبی هاشون باشم تا بدی ها ...
بعضی وقتا رو آدما خیلی تاثیر می ذاریم بدون اینکه خودمون متوجه اون باشیم .. آرزو می کنم تاثیر هایم بیشتر خوب باشه تا بد ...
تو رابطه ها اطرافیانمون ممکنه اشتباه کنند ... توانی را خواهانم که بتونم از اون اشتباهات بگذرم و قبل از اینکه روی نحوه راه رفتن کسی قضاوت کنم چند قدمی با کفشاش راه برم ...
تو رابطه هامون با بقیه خیلی اشتباه می کنیم ... آرزو می کنم هیچ وقت اشتباهی نکنم که نشه جبرانش کنم، بتونم دلشو بعد اشتباهم بدست بیارم ...
و چند سخن جالب:
اشتباه اصل اجتناب ناپذیر زندگی است. و اصل مهم پذیرش اشتباه است که تعریف دیگر زندگی است، و پذیرش دلتنگی ها، تعریف دیگر عشق است. و آنچه گفتنی است در قلب می ماند، تا در سکوت ابراز شود. (ایران درودی)
از هنرمند مورد علاقه من "ایران درودی" پرسیدند: شما قدرت انسان ها را در چه می بینید؟
و او جواب داد : در پذیرفتن ضعف ها. هنگامی كه انسان به ضعف هایش پی می برد، قدرتمند می شود.
كسي كه بشناسد، بپذيرد، دريابد ضعف ها و اشتباهاتش را، بهترين راه را رفته تا آن ها را به نيرو بَدَل كند! (مارگوت بيكل )
هر از گاهی توقف در ایستگاه بین راه فرصت خوبی است برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راه در پیش رو. گاهی برای رسیدن باید نرفت ...
فاصله گرفتن از آدم هایی که دوستشون دارید بی فایده است! چون زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نیست. (گوته)
پ.ن.
۱- همه چی تموم شد به همین سادگی! به خاطر اشتباهی دوستی را از دست دادم که دیگه واسش جانشینی نیست اما یادش همیشه هست و باید به سختی نبودنشو تحمل کرد ... دیر توقف کردم، خیلی دیر به ایستگاه رسیدم ... تلاش ها دیگه فایده نداشت و نداره ... بعضی از اشتباهات اثراتشون اونقد زیاده که راه جبران رو می بنده و فقط افسوس رو به جا می ذاره ...
تنها برای کم کردن اثر اون اشتباه می تونم واسش همیشه دعا کنم که به اونچه می خواد بدون سختی برسه ... و امیدوار باشم که تکرارش نکنم ...
۲- و اما حرف حافظ:
| ما را ز خيال تو چه پروای شراب است | خم گو سر خود گير که خمخانه خراب است | |
| گر خمر بهشت است بريزيد که بی دوست | هر شربت عذبم که دهی عين عذاب است | |
| افسوس که شد دلبر و در ديده گريان | تحرير خيال خط او نقش بر آب است | |
| بيدار شو ای ديده که ايمن نتوان بود | زين سيل دمادم که در اين منزل خواب است | |
| معشوق عيان میگذرد بر تو وليکن | اغيار همیبيند از آن بسته نقاب است | |
| گل بر رخ رنگين تو تا لطف عرق ديد | در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است | |
| سبز است در و دشت بيا تا نگذاريم | دست از سر آبی که جهان جمله سراب است | |
| در کنج دماغم مطلب جای نصيحت | کاين گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است | |
| حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز | بس طور عجب لازم ايام شباب است |
"اینک چشمی بی دریغ
که فانوس اشکش
شور بختی مردی را که تنها بودم وتاریک
لبخند می زند
آنک منم که سرگردانی هایم را همه
تا بدین قله جل جتا
پیموده ام
آنک منم
میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده
آنک منم
پا بر صلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد ..."
روحش شاد و یادش جاودانی ...
چشم هايت دريچه ايست
از پشت نرده ها
نردبازي مي كني تخته باز
باز شده اين چشم هايت بسته
يا اين كه بسته باز
نبند چشم ها را نبند كه چشم هايت دريچه اي به آرامش
نبند چشم ها را وارتان از دريچه هاي تو آب مي خورد
وارتان از بنفشه آب
گيرم كه بستي آن چشم ها را وارتان كجا آب بخورد هان؟
نرد بازي مي كنی تخته باز
طاس بريز كه چشم هايت دريچه اي به آرامش
طاس بريز
نبند چشم هايت را خسته ايم از صبح تيسفون خسته ايم
تيسفون كه صبح ندارد تهران هم
طاس بريز باز
دربان پر شپش آن مكان هنوز ايستاده است
طاس طاس نبند چشم هايت را
مي داني اين همه مردم از كجا خبر شدند
از كجا بود كه گفتند : «نبند چشم هايت را»؟
يك بار براي چشم هايت
يك بار براي خاك
از پشت همين نرده طاس بريز بامداد
نبند چشم هايت را
...
-------- علیرضا بهنام
نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی.
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.
دوشیزه ی عشق من مادری بیگانه است
و ستاره ی پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد
....
خانواده، محیط، جامعه ای که توش زندگی می کنیم چقدر رو سرنوشت ما موثرند در مقایسه با تلاش خودمون ... از کسی نمی شه پرسید که چرا اینجا به دنیا آمده، اما از اون می شه پرسید که چه جوری زندگیات رو ساختی! هر چی باشه تو یه عامل موثر اون بودی ... اما زمانهایی هم هست که اونقدر عوامل دیگر در سرنوشت ما موثرند که خودمون فرصتی واسه نقش آفرینی نداریم ... چراااااا و حال که این اتفاق افتاد (اتفاقی به این بیشرمانهگی و وقیحی) اگر به او کمکی نمیشه، حداقل عوامل دیگر را به این سادگی فراموش نکنیم و او را له نکنیم... وقتی که زندگی آدمی تا این حد بی ارزش می شود ...نمونه صغری ها کم نیستند افسوس و صد افسوس بر آدمی ....
گفتند:
«نمی خواهیم
نمی خواهیم
که بمیریم!»
گفتند:
«دشمنید!
دشمنید!
خلقان را دشمنید!»
چه ساده
چه به سادهگی گفتند و
ایشان را
چه ساده
چه به سادگی
کشتند!
و مرگ ایشان
چندان موهن بود و ارزان بود
که تلاش از پی زیستن
به رنجبارتر گونه ئی
ابلهانه می نمود:
سفری دشخوار و تلخ
از دهلیزهای خَم اندر خَم و
پیچ اندر پیچ
از پی هیچ!
نخواستند
که بمیرند
یا از آن پیش تر که مرده باشند
بار خفّتی
بر دوش
برده باشند.
لاجرم گفتند:
که«نمیخواهیم
نمی خواهیم
که بمیریم!»
و این خود
ورد گونه ئی بود
پنداری
که اسبانی
ناگاهان به تک
از گردنه های گردناکِ صعب
با جلگه فرود آمدند
و بر گرده ایشان
مردانی
با تیغ ها
برآهیخته.
و ایشان را
تا در خود باز نگریستند
جز باد
هیچ
به کف اندر
نبود.
جز باد و به جز خون خویشتن
چرا که نمی خواستند
نمی خواستند
نمی خواستند
که بمیرند
و یه تصمیم که دوست دارم انجامش بدم که به روزهای قبل سفر بر نگردم ...
اندک آرامشی در واپسین ساعت روزی پا در گریز
اندک آرامشی در فاصله روزها
تا دیروز شکل گرفته
به فراموشی سپرده نشود
و فردا
به هیات امروز فراز آید
و ممنون از اونی که این فرصت را کلید زد ...
جمعه ۳۱ خرداد ساعت ۲۱ به وقت سنگاپور - سنگاپور ... شنبه ۱ تیر ساعت ۱۷:۱۰ یکشنبه ساعت ۰۴:۲۹ به وقت تهران - تهران (مسیر آخر رو نمی دونم چقدر طول می کشه!! هنوز واسش بلیط ندارم!)
باورم نمی شه ولی بلیطی که دستمه اینا رو میگه!
پ.ن.
سیستم فروش جدید هواپیمای قطر: قبل از خرید آنلاین بلیط، می گه که پروازی در زمانی که می خوایید داریم ولی چون مدت زمانش زیاده (۲۱ساعت) می تونی با دادن ۱۰۰ تا بیشتر پرواز دیگه ای واسه همون روز بگیری ولی ۱۰ ساعت کل سفرتون طول می کشه! خوب اونو انتخاب می کنی! و بلیط رو با دادن ۱۰۰ تا بیشتر می خری. این جوری کل سفر از مالزی تا تهران رو شنبه می ری! ولی اون طوری یکشنبه می رسیدی تهران! و همین رو هم نشون می ده قبل از اینکه پول بدید!
بلیط صادر می شه و می بینی ( خودت هم نه خواهرت!) که واسه ۳ روز بعد! یعنی سه شنبه صادر شده . زنگ می زنی و علت را می پرسی، می گن ما فقط یکشنبه و سه شنبه از قطر به تهران پرواز داریم و تو چون ۱۰ ساعته خواسته بودی و شنبه پروار نداشتیم سه شنبه واست گرفتیم! می گه ولی اگه بخوای می تونم واست عوض کنم بندازم شنبه ولی ۲۱ ساعته! خوب عوض می کنم و بعد میگه خوب شما حالا ۱۰۰ تا دیگه تو فرودگاه می دین!!! می گم آخه این تقصیر شماست که من مجبور شدم بلیط رو عوض کنم نه من! می گه ممکنه بد نگاه کرده باشید و تلفن رو قطع می کنه!
جالب تر اینکه الان هم که تو سایت میرید هنوز هم همان انتخاب ها هست!!!
دیشب که نه صبح داشتم پیاده می اومدم خونه و در عالم خودم بودم ... که ۲ تا سگ گرگی جلوم دیدم، نمی دونستم چی کار باید می کردم! نه راه پیش بود نه پس ... ایستادم و دعا می کردم که اونا کوتاه بیان و برن! اما اومدن و اومدن به طرفم ... اون موقع دیگه دویدم و اونا زوزه بکش و من جیغ بزن ... به کنار پام رسیدن، داشتم تصور می کردم اگه پام رو گاز بگیرن بعدش چی کار می کنن! ... اما خوشبختانه اونا کوتاه اومدن و پشیمون شدن!
هنوز توی شُک هستم آخه تا حالا نشنیده بودم که اگه حیوانی این چنین دنبالت بدوه و تو هم فرار کنی، اونا کوتاه بیان و برگردن! فقط خدایا شکرت.


